![]() |
![]() |
|
|
امروز شنيدم كه رفته ائ
و دلم باز شكست
و تنم باز گريست
و نگاهم پي ياري گم شد
من چه تلخم امروز!!!
دلم پرپر مي زند كه نيايي
كه نبينمت
و تو نمي داني
چقدر صبورم
و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد
و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند
واي بر من بي تو
واي بر توي ندانسته بي من
افسوس
در تنهايی شکفتم
در تاريکی نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاييزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
بزرگترين آرزوي من برآورده شدن كوچكترين آرزوي توست؟؟؟؟
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام
دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم
هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم
هزاران بار خواسته ام اورا در
گورستان ابدی دفن کنم اما......................
ولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که
دست نگه دار.........
عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند
همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند
و من
به حکم او در اتش جهنم عشق
خاکستر می شوم......
آخرین بار که او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم و گفت
من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی ؟
گفتم : بر سر هر گوری صلیبی می نهند
این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز
زیرا آنجا گورستان عشق من است
نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنويسم که هرگز پاره نشود
بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواری بنويسم که هرگز پاک نشود
بـر چه آبـی بنويسم که هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبی بنويسم که هـرگز سـنگ نشود
میدانی ! وقتی تو را با شمعها نذر کردم
دل من هم آب شد . . .!
|
|
+ نوشته شده در
چهارم اسفند 1384ساعت 4:10 توسط negin |
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سوم اسفند 1384ساعت 22:10 توسط negin |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
مفاهيم عشق بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
|
|
+ نوشته شده در
ششم دی 1384ساعت 17:9 توسط negin |
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آذر 1384ساعت 14:10 توسط negin |
|
|
کرد
![]()
![]() |
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:52 توسط negin |
|
|
حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پُر می شود و بِدان
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
در این شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه
بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم وبیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
روی هر شانه
سری گریه کند وقت وداع !
سر من وقت وداع ،
گوشه ی دیوار گریست !...
![]()
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:34 توسط negin |
|
|
دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:1 توسط negin |
|
![]()
گفت! از من خوشبوتر....
نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری ببيند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی نمی خواهم به جز من يار کسی باشی گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد *جز تو هرگز با کسی از عشق از فردا نخواهم گفت
![]() |
|
+ نوشته شده در
هفدهم آذر 1384ساعت 16:47 توسط negin |
|
|
عاشق و مجنونت شدم ، نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شد م ، اما باز م نیومدی قهموه فنجونت شدم ، شمع تو شمعدونت شدم خاک تو گلدونت شدم ، اما بازم نیومدی برف زمستونت شدم ، زسوا و جیرونت شدم چک چک ناودونت شدم ، اما بازم نیومدی آفتاب و بارونت شدم ، اشکای غلطونت شدم عطر گلابدونت شدم ، اما بازم نیومدی ماه تو ایمونت شدم ، خراب و ویرونت شدم گل گلستونت شدم ، اما بازم نیومدی سه ماه تابستونت شدم ، الوند و کارونت شدم رگت شدم ، خونت شدم ، اما بازم نیومدی خادرم و دربونت شدم ، اسر زندونت شدم گلاب کاشونت شدم ، اما بازم نیومدی یه جوری مدیونت شدم، تو دردا درمونت شدم راهی میدوت شدم ، اما بازم نیمودی تو سختی آسونت شدم ، تو دردا درمونت شدم ناجی پنهونت شدم ، اما بازم نیومدی لباس و سامونت شدم، سارق ایمونت شدم چشمای گریونت شدم ، اما بازم نیومدی لبای خندونت شدم ، گشنه شدی نونت شدم آب فرامونت شدم ، اما باز م نیومدی همیشه ممنونت شدم ، من نی چوپونت شدم آب تو بیامونت شدم ، اما بازم نیومدی شعرای ارزونت شدم ، عمری غزلخونت شدم تسلیم قانوت شدم ، اما باز م نیومدی کشته مژگونت شدم ، هلاک چشمونت شدم رفتم و قربونت شدم ، اما بازم نیومدی
گاه مي انديشم مي توان سخت گريست مي توان رنگ سپيد، روي هر ديده كشيد مي توان در پس اين رنگ ودرنگ بچه شد ، ساده گريست مي توان ساده شكست وبه پاي همه ريخت........
![]() |
|
+ نوشته شده در
هفدهم آذر 1384ساعت 16:27 توسط negin |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ای گل همیشه بهار و ای مظهر صداقت تنها برای قلب مهربان تو می نویسم.تو که اولین حکایت
بی انتهای عشق هستی.با تمام وجود دوستت دارم و تو را می ستایم ای بهتر از جانم. ای که در صندوق قلب تو هزاران راز بود هر نگاه آبیت یاد آور پرواز بود دست های مهربانت مثل گلدان ها ی ما پر ز گل ها ی قشنگ و یاس های ناز بود هر زمان می آمدم تا ساکن قلبت شوم در به روی این دل غمگین و تنها باز بود سرنوشت آنی ورق خوردو سفر کردی ز دل من نفهمیدم که از دل رفتنت یک راز بود فال حافظ نیز هرگز گفتنی ها را نگفت جمع اشعارش برایم شعر یا آواز بود
هنگامی که با تندباد حوادث دنیا
دست به گریبانی و با سرسختی توفان زندگی در نبرد، تا می توانی ایستادگی کن ولی آنگه که نه پای رفتن ات ماند و نه تاب ایستادن، بنشین و صبر کن. و بدان که : توفان های زندگی را هم دورانی است و تندبادهای زمانه را زمانی. می گذرد، و می گذارندت که برخیزی. مهم این است که تو برای برخاستن مهیا باشی.
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد شب مرگ از بیم آن جا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش واکن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا، دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست ! خروش موج با من می کند نجوا : که هر کس دل به دریا زد، رهایی یافت مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند خونین بر کنم نیست امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست
من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
اندیشیدن همانند دیدن نیست زیرا گاهی چشم ها دروغ می نمایانند اما آنکس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمی کند.
************** همیشه سه چیز را فراموش کن : اول فقیر یا ثروتمند بودن، دوم خوبی که به دیگران کرده ای و سوم بدی ای که دیگران در حق تو کرده اند. *************** شیرینی زندگی به داشتن و نداشتن هاست پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگاه دارید. ************ زندگی بی هدف مانند پرنده ای است بی بال و پر
شاد باش تا زندگی ات شادمانه شود مرگ از زندگی پرسید که چه چیزی باعث شده است که من تلخ و تو شیرین جلوه کنی؟
زندگی جواب داد :دروغ هایی که در من نهفته است.و حقیقتی که در وجود تو هست
خسته و پاي پياده،از دل شبها گذشتم
هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي
تمام کوچه های ذهنم را چراغانی می کنم و در انتظار تو ای آشنا ی سفر کرده پشت پنجره ی احساس گیسوان خاطرات روز ها ی خوش با تو بودن را می بافم.لحظه هایم نثار تو باد.بیا و با الماس چشم ها ی سیاهت خطی بر شیشه ی غبار گرفته ی تنهایی بکش و آن را در سکوت سرد زمستان بشکن
روزی به او گفتم:در چشمانم نگاه کن و بگو(دوستت دارم.)
چند وقتی گذشت و به من ثابت شد که او آن روز دروغ گفت. او برای همیشه رفته و من دانسته ام که زبان عضو دروغ گویی است.
وقتی خدای مهربون بنده ها شو می آفریدبا جوهر طلایی با قلم طلایی رو پیشونیشون می نوشت قصه ی خوب سرنوشت.وقتی نوبت به ما رسید قلم نوک طلا شکست.خدا از مرغ غم پری گرفت.با قلم سیاه نوشت قصه ی تلخ سر نوشت
هرشب ستاره ی دنباله داری به خانه ات می فرستم.هرروزشبدرچهاربرگی درکفش هایت می گذارم.هر لحظه برایت دعا می خوانم تازمانی ایمان بیاوری که هیچ آرزویی محال نیست.حتی رسیدن به تو
ازپرنده ی آسمان پرسیدم:عشق چیست؟
پاسخم دادرهایی ازجغدشب پرسیدم.به من گفت:تنهایی
دیشب درآیینه خودرامی دیدم که ناگهان به یادم آمدکه روزی به خانه ام آمدی ودرهمین آیینه چهره ی خودرادیدی اینک که درمقابل آیینه ایستاده ام توبه یادم آمدی نمی دانم تونیزمرا درخانه ات به یادمی آوری؟آیینه راستایش می کنم که هروقت درآن خودرامی نگرم تورابه یادمن می آورد
گلی می میردتاعشقی به وجودآیدوپس ازمدت هاعشق می میردتانهالی سبزشود.دراین صورت ای گل باطراوت وزیبابرای همیشه پژمرده وپرپرشوتاعشق هاابدی وجاودان باقی بمانند
نشودفاش آن چه میان من وتوست
تااشارات نظرنامه رسان من وتوست گوش کن بالب خاموش سخن می گویم پاسخم گوبه نگاهی که زبان من وتوست گرچه درخلوت دل ماکس نرسید همه جازمزمه ی عشق نهان من وتوست نقش ماگوننگارندبه دیباچه ی عقل هرکجانام عشق است نشان من وتوست
تویک ثانیه می شه عاشق شد.تو یک ساعت می شه کسی رودوست داشت.تویک دقیقه می شه یکی روخوردکرد.توده دقیقه می شه باکسی آشناشد.ولی یک عمرطول می کشه تاکسی روفراموش کنی
توروزی باغمی سنگین زشهرم کوچ خواهی کرد
ومن درپرنیان غم به تلخی گریه خواهم کرد که ای عاشق ترین عاشق سکوت سنگ فرش مارایک زمان بشکن مرایک دم به یاد آور
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم آذر 1384ساعت 16:14 توسط negin |
|
|
![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم آذر 1384ساعت 11:59 توسط negin |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:58 توسط negin |
|
|
|