تبليغاتX
دیگه ازت بدم می اد

دیگه ازت بدم می اد

امروز شنيدم كه رفته ائ و دلم باز شكست و تنم باز گريست و نگاهم پي ياري گم شد من چه تلخم امروز!!! دلم پرپر مي زند كه نيايي كه نبينمت و تو نمي داني چقدر صبورم و بيچاره دلم كه هيچ نمي گويد و بيچاره دلم كه هيچ نمي داند واي بر من بي تو واي بر توي ندانسته بي من افسوس در تنهايی شکفتم در تاريکی نهفتم با سايه سخن گفتم با عشق به خواب رفتم از تو خبری افسوس از تو گذری افسوس با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم حال خاکستری سردم پاييزی و بی برگم از تو خبری افسوس بزرگترين آرزوي من برآورده شدن كوچكترين آرزوي توست؟؟؟؟ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم . اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم هزاران بار خواسته ام اورا در گورستان ابدی دفن کنم اما...................... ولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که دست نگه دار......... عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند و من به حکم او در اتش جهنم عشق خاکستر می شوم...... آخرین بار که او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم و گفت من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی ؟ گفتم : بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواری بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنويسم که هـرگز سـنگ نشود میدانی ! وقتی تو را با شمعها نذر کردم دل من هم آب شد . . .!
+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1384ساعت 4:10  توسط negin  | 

زندگي آنچه زود از دست مي رود خود زندگيست . از اين روزها فقط خاطراتي باقي مي ماند، خاطراتي که در سرنوشتمان فقط گاهگاهي تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که مي گذرد برگي از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکي افزوده مي شود ...

زندگی


 


هنوزهم



هنوز!

 

هنوز در جاده انتظار نشسته و  چشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام. هنوز گریه هایم را زیر
باران پنهان می کنم. باز در انتظارم که بیای. بیا تا پیش از این نگاهمان غریب نماند.

 


به نام اوکه....×××
به نام حق

به نام او که دوستی را افرید .. عشق را...  رنگ را.... به نام انکه کلمه را افرید.

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد ان زمان که می خواستم از او بگویم.

سالهاست دچارش هستم و چه سخت بود بیدلی را ساختن خانه ای در دل.

و این دل بینهایت چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش

 


رزو عشق

 

 


فروغ


آري آغازدوست داشتن است 

گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگرنيتنديشم

كه همين دوست داشتن زيباست ..

 


بیداری




با زمزمه ی عشق تو بیدار شدم

از هر چه به غیر توست بیزار شدم

مجنون شدم و زعقل برون افتادم

از خلق گسستم و به تو یار شدم



 


احساس عشق
اگه یک روز احساس کردی که دوست داری یک نفرو دوست داشته باشی بدون که عاشق شدی




چشمامو رو هم ميزارمو
تو رو به يادم ميارمو
دوباره دست تکون ميدمو
تو را به همه نشون ميدمو
کم ميارم آخه تورو
تو رو به يادم ميارمو
دنيا ديگه مثل تو نداره
نداره نميتونه بياره
دلا همه بيقراره عشقن
اما عشقي که باسه تو بيقراره
هيچکي مثل تو نميتونه
نميتونه قلبمو بخونه
بگو بگو کدوم خيابونه
که منو به تو ميتونه برسونه
..
نه نداره دنيا مثل تو
..
مثل تو
.............


گناه

                 گناه

     پروردگارا!

دلم میخواهد بالهایم را بگشایم و به سوی تو پرواز کنم

اما افسوس که بالهایم شکسته و توان برخواستن از من صلب شده!

اکنون که پرده شفاف و سپیده قلبم از بار گناهان سیاه و تار گشته!

اکنون که به راهی قدم نهادم که نمیدانم انتهایش به کجا ختم میشود!

چگونه به سوی تو باز گردم؟

چگونه تورا درکنار خود حس کنم؟

من که از قطره فطره گناهانم دریای بیکرانی از زشتی ها و بدی ها

پدید اوردم من که در خاک قلبم تخم بدکاری را کاشتم

و انقدر پرورش دادم که این زشتی ها و بدی ها

درعمق شاخ و برگهایم نفوذ کرده و امروز

درختی از گناه پدید اورده که هیچ ثمره

و میوه ای نمیدهد!

من که بالهایم را زیر بار سنگین گناهان شکستم!

 غافل و پوچ از گناهانم دریای بی کرانی ساختم و

امروز از سیلی که از گناهانم پدید امده سخت هراسانم!

سیلی که سدی را شکست که مرز تمام خوبی ها و پاکی ها بود

خدایا!

اکنون که به بیراهه قدم گذاشتم و انقدر دور شدم که

 دیگر راه برگشتی ندارم

اکنون که در دریای گناهانم دست و پا میزنم

ایا راه بازگشتی وجود دارد

خدایا ایا کشتی نجاتی وجود دارد تا مرا از این گرداب گناه

گردابی که هر لحظه  مرا به سوی خود فرا میکشد نجات دهد؟؟؟؟؟؟؟

 


                                                                               

 


عشق وارونه

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم

هر کس به طریقی دل ما میشکند

بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست

من در عجبم دوست چرامیشکند

دل ما شکست کس صدایش نشنید

 

اری دل مرد بی صدا میشکند


 


زیبا


خاطرات تنهایی
وقتی چشمام پر اشکه وقتی قلبم بی قراره

وقتی پا به پای ابرا چشم من بارون میباره

وقتی مثل یه پرنده میرم و گوشه می گیرم

وقتی با نبودن تو توی هر لحظه می میرم

با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من یه ماهی تو یه دریا تو که نیستی بی قرارم

 

وقتی خواب تو می بینم خواب عاشقونه تو

وقتی که قطره ی اشکو می بینم رو گونه ی تو

وقتی قلب عاشقم رو پیش پای تو میزارم

وقتی که بلور اشکو واسه  تو هدیه می یارم

با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من یه ماهی تو یه دریا تو که نیستی بی قرارم

تو که نیستی تو که نیستی قلب عاشق بی قراره

آرزوی تو رو داشتن باز تورو یادم میاره

تو بدون که بی تو هرگز  شب من سحر نمی شه

جز تو چشمام واسه هیچکس نمی باره تر نمی شه

هنوزم حس نیازت از تو قلب من نرفته

کاش بدونی زندگی بی تو چه سخته ....


خیلی
 

من دیگه غزل نمی گم واسه تو

اشکامو هدر نمیدم واسه تو

تو دقیقه های تلخ انتظار

چی میدونی چی کشیدم واسه تو

من می خوام دیگه فراموشت کنم

تو بمون با این غرور لعنتی

قبل رفتنم ولی بزار بگم

 


لبخند
یک روز شايد يک روز

 که افتاب گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش ميکند

 در يک غريو تندر باراني

 در يک نسيم نوازشگر بهار

 يک روز شايد همراه پرستوئي عاشق

 واژه لبخند به سرزمين سوخته من باز گردد

 اميد کوبه در را بفشارد

 وسپيدي جاي تمامي اين سياهي ها را پر کند

 ان روز بر مردگان نيز سياه نخواهم پوشيد

 حتي بر عزيزترينشان...                              

 


روزی
 

روزی که در کوی دلم جا گرفتی فهمیده بودی بی تو من قلبی ندارم

با مهربونی در دلم تو خونه کردی تا من به پاس عشق خود شبنم ببارم

با لهجه ای از جنس حسرت گریه کردم تا چشم نازت با نگاهم آشنا شد

از کوچه های شب غریبانه گذشتم نجوای عشقم قصه ی آلاله ها شد

با رویش لبخند سبزت جان گرفتم پروانه گشتم گرد خورشید نگاهت

با بغض یک میخک ز تنهایی رمیدم شیدا وجودم را فدا کردم به راهت

من درد یک نیلوفر زخمی عشقم همپای باران تا خدا پرواز کردم

بر اوج رنگین آرزوهایم نشیتی من هم به نامت نغمه ای آواز کردم

تندیس عشقم ، تا ابد با من بمان تو تا عابری در کوچه غربت نگردم

 


ان روز ها

آن روز که با تو بودم..

امروز که بی توام٬آن روز که با تو بودم....

بی تو بودم....

امروز که بی توام با توام

عادت کرده ای به سراغت نیایم؟!

که به سراغم نمی آئی؟؟


نفس عشق
   اگه حتی بین ما              فاصله یک نفسه                             نفس منو بگیر

   برای یکی شدن              اگه مرگ من بسه                            نفس منو بگیر

   خوب دیروز و هنوز       طرحی از من بر صلیب                  روی تن پوشت بدوز

   وقت عریانی عشق          با همین طرح حقیر                      در حریق تن بسوز

   تو بگو غیبت دست         غیبت هر چه نفس                         بین ما فاصله نیست

   غیبت آخر تو                کوچ مرغان صدا                          ختم این غائله نیست!

 

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1384ساعت 22:10  توسط negin  | 

مفاهيم عشق

 

بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.



مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه ها يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:

تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.

صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.

هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.

 

+ نوشته شده در  ششم دی 1384ساعت 17:9  توسط negin  | 

Click to view full size image

Click to view full size image

مينياتور

Click to view full size image

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1384ساعت 14:10  توسط negin  | 

کرد
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:52  توسط negin  | 

 

 

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و

 تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شود

و

بِدان

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها تو دلیل زنده بودنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 

در این شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه

 

بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

 

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

 

نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه

 

از این سرگشتگی بیزارم وبیزار

 

ولی راه فراری نیست از این دیوار

 

 

روی هر شانه 

 

سری گریه کند وقت وداع !

 

 سر من وقت وداع ،

 

گوشه ی دیوار گریست !...

 

 

تقديم به همه ی اونايی که غرورشون بهشون اجازه نمی ده...

 

 

 
ll

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:34  توسط negin  | 

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:1  توسط negin  | 


 

 

 

به گل گفتم عشق چيست؟ Love Song

گفت! از من خوشبوتر....Love Song

 به پروانه گفتم    عشق چيست؟Love Song

 گفت! از من زيباتر....Love Song

 به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت!Love Song

 از من سوزنده تر...Love Song

 به عشق گفتم! آخر تو چيستي؟Love Song

 گفت؟....نگاهي بيش نيستمLove Song

 

اینجا را کلیک کنید تا تصویر را با بزرگترین اندازه ببینید

 نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی

 نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری ببيند

نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند

نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند

نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد

 نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی

نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی

 نمی خواهم به جز من يار کسی باشی

گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی

نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد

اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد

 نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم

مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد

 *جز تو هرگز با کسی از عشق از فردا نخواهم گفت

 

 
 
+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1384ساعت 16:47  توسط negin  | 

عاشق و مجنونت شدم ، نخونده مهمونت شدم

کلی  پریشونت  شد م ،  اما  باز م نیومدی

 

قهموه فنجونت شدم ، شمع تو شمعدونت شدم

خاک  تو  گلدونت  شدم ،  اما  بازم نیومدی

 

برف زمستونت شدم ، زسوا و جیرونت شدم

چک  چک  ناودونت شدم ، اما بازم نیومدی

 

آفتاب و بارونت شدم ، اشکای غلطونت شدم

عطر  گلابدونت   شدم ،  اما  بازم  نیومدی

 

ماه تو ایمونت شدم ، خراب و ویرونت شدم

گل  گلستونت  شدم  ،  اما  بازم  نیومدی

 

سه ماه تابستونت شدم ، الوند و کارونت شدم

رگت شدم ،  خونت  شدم ،  اما بازم  نیومدی

 

خادرم و دربونت شدم ، اسر زندونت شدم

گلاب  کاشونت  شدم ،  اما  بازم  نیومدی

 

یه جوری مدیونت شدم، تو دردا درمونت شدم

راهی  میدوت  شدم ،  اما بازم نیمودی

 

تو سختی آسونت شدم ، تو دردا درمونت شدم

ناجی  پنهونت  شدم ،  اما  بازم  نیومدی

 

لباس و سامونت شدم،  سارق  ایمونت شدم

چشمای  گریونت شدم  ، اما بازم نیومدی

 

لبای  خندونت  شدم ، گشنه شدی نونت شدم

آب  فرامونت شدم ،  اما  باز م نیومدی

 

همیشه ممنونت شدم ، من نی چوپونت شدم

آب تو بیامونت شدم ، اما بازم نیومدی

 

شعرای ارزونت شدم ، عمری غزلخونت شدم

تسلیم  قانوت  شدم ،  اما  باز م نیومدی

 

کشته مژگونت شدم ، هلاک چشمونت شدم

رفتم  و  قربونت   شدم  ، اما  بازم نیومدی

 

 

 


 


 

گاه مي انديشم مي توان سخت گريست

مي توان رنگ سپيد، روي هر ديده كشيد

مي توان در پس اين رنگ ودرنگ

بچه شد ، ساده گريست

مي توان ساده شكست وبه پاي همه ريخت........


 

 


+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1384ساعت 16:27  توسط negin  | 

 
 
ای گل همیشه بهار و ای مظهر صداقت تنها برای قلب مهربان تو می نویسم.تو که اولین حکایت

 بی انتهای عشق هستی.با تمام وجود دوستت دارم و تو را می ستایم ای بهتر از جانم.

ای که در صندوق قلب تو هزاران راز بود                    هر نگاه آبیت یاد آور پرواز بود

دست های مهربانت مثل گلدان ها ی ما                  پر ز گل ها ی قشنگ و یاس های ناز بود

هر زمان می آمدم تا ساکن قلبت شوم                  در به روی این دل غمگین و تنها باز بود

 سرنوشت آنی ورق خوردو سفر کردی ز دل      

من نفهمیدم که از دل رفتنت یک راز بود

فال حافظ نیز هرگز گفتنی ها را نگفت                     جمع اشعارش برایم شعر یا آواز بود

 

هنگامی که با تندباد حوادث دنیا

دست به گریبانی

و با سرسختی توفان زندگی در نبرد،

تا می توانی ایستادگی کن

ولی آنگه که

نه پای رفتن ات ماند و نه تاب ایستادن،

بنشین و صبر کن.

و بدان که : توفان های زندگی را هم دورانی است

و تندبادهای زمانه را زمانی.

می گذرد،

و می گذارندت که برخیزی.

مهم این است که تو برای برخاستن مهیا باشی.

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                         فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی                         رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب                    که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا                              کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد                               که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم                           ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد                                  شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن                             که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

  به پیش روی من

تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها

در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج با من می کند نجوا :

که هر کس دل به دریا زد، رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام

من تمام سرزمينهاي دور را

در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام

من در پس کوچه هاي عاشقي

دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام

من در تاريکي شبهاي تنهايي

از همه اين کوچه ها گذشته ام

من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام

 

 

اندیشیدن همانند دیدن نیست زیرا گاهی چشم ها دروغ می نمایانند اما آنکس که از عقل نصیحت خواهد به او خیانت نمی کند.

**************

همیشه سه چیز را فراموش کن : اول فقیر یا ثروتمند بودن، دوم خوبی که به دیگران کرده ای و سوم بدی ای که دیگران در حق تو کرده اند.

***************

شیرینی زندگی به داشتن و نداشتن هاست پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگاه دارید.

************

زندگی بی هدف مانند پرنده ای است بی بال و پر

 

 

 شاد باش تا زندگی ات شادمانه شود
خود را باور کن
اما مغرور مشو
راضی باش
ولی پیشرفت را فراموش مکن.
عشق را مهربانانه در آغوش بگیر
و همواره آن را ببخشای
به هنگام پیروزی متواضع
و لحظه شکست دلیر باش
مایه امیدواری و آسایش دیگران شو
تا همان به تو ارزانی شود
... شاد باش تا شگفتی ات تجلی یابد

مرگ از زندگی پرسید که چه چیزی باعث شده است که من تلخ و تو شیرین جلوه کنی؟

زندگی جواب داد :دروغ هایی که در من نهفته است.و حقیقتی که در وجود تو هست

 

خسته و پاي پياده،از دل شبها گذشتم
واسه به تو رسيدن،همه پل هارو شكستم
اما تو يه روز برفي،پا رو عاشقيم گذاشتي
گل اعتمادو بردي،منو دست غم سپردي
پشت سرم يه راه دور،يه دنيا آه و اشكهاي شور
پيش روم،يه باغ گل،يه دنيا رازو چشمه نور
تا به كي رو شونه عشق،بار تنهائي رو بردم
تا به كي به پات نشستم،ثانيه هارو شمردم
اگه تو يه مهر جادو،رو تنه لطيف عشقي
ميشكنم من اين طلسمو،كه رو سادگيم گذاشتي
ميگذرن شبها و روزا،گريه ها معني نداره
اما من تو فكر فردام،فصل آغازي دوباره

 

هر جا كه سفر كردم،تو همسفرم بودي
وز هر طرفي رفتم،تو راهبرم بودي
با هر كه سخن گفتم،پاسخ زتو بشنيدم
بر هر كه نظر كردم،تو در نظرم بودي
در خنده من چو گل،در كنج لبم خفتي
در گريه من چون اشك،در چشم ترم بودي
در صبگاه عشرت،همدوش تو مي رفتم
در شامگاه غربت،بالين سرم بودي
آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود
پرواز چو مي كردم،تو بال و پرم بودي
هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد
گر خواست كه بگزيند،يار دگرم بودي

 

تمام کوچه های ذهنم را چراغانی می کنم و در انتظار تو ای آشنا ی سفر کرده پشت پنجره ی احساس گیسوان خاطرات روز ها ی خوش با تو بودن را می بافم.لحظه هایم نثار تو باد.بیا و با الماس چشم ها ی سیاهت خطی بر شیشه ی غبار گرفته ی تنهایی بکش و آن را در سکوت سرد زمستان بشکن

 

روزی به او گفتم:در چشمانم نگاه کن و بگو(دوستت دارم.)
رویش را برگرداند و گفت:تو را بسیار دوست دارم.

چند وقتی گذشت و به من ثابت شد که او آن روز دروغ گفت.

او برای همیشه رفته و من دانسته ام که زبان عضو دروغ گویی است.
ولی چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گو یند

 

وقتی خدای مهربون بنده ها شو می آفریدبا جوهر طلایی با قلم طلایی رو پیشونیشون می نوشت قصه ی خوب سرنوشت.وقتی نوبت به ما رسید قلم نوک طلا شکست.خدا از مرغ غم پری گرفت.با قلم سیاه نوشت قصه ی تلخ سر نوشت

 

هرشب ستاره ی دنباله داری به خانه ات می فرستم.هرروزشبدرچهاربرگی درکفش هایت می گذارم.هر لحظه برایت دعا می خوانم تازمانی ایمان بیاوری که هیچ آرزویی محال نیست.حتی رسیدن به تو

 

ازپرنده ی آسمان پرسیدم:عشق چیست؟

پاسخم دادرهایی

ازجغدشب پرسیدم.به من گفت:تنهایی
ازگل سرخ پرسیدم.گفت:نمی دانم
واگرازمن بپرسی خواهم گفت:احساس بین من وتو
وتوچه می گویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دیشب درآیینه خودرامی دیدم که ناگهان به یادم آمدکه روزی به خانه ام آمدی ودرهمین آیینه چهره ی خودرادیدی اینک که درمقابل آیینه ایستاده ام توبه یادم آمدی نمی دانم تونیزمرا درخانه ات به یادمی آوری؟آیینه راستایش می کنم که هروقت درآن خودرامی نگرم تورابه یادمن می آورد

 

گلی می میردتاعشقی به وجودآیدوپس ازمدت هاعشق می میردتانهالی سبزشود.دراین صورت ای گل باطراوت وزیبابرای همیشه پژمرده وپرپرشوتاعشق هاابدی وجاودان باقی بمانند

 

نشودفاش آن چه میان من وتوست
تااشارات نظرنامه رسان من وتوست

                                              گوش کن بالب خاموش سخن می گویم

                                            پاسخم گوبه نگاهی که زبان من وتوست

گرچه درخلوت دل ماکس نرسید

همه جازمزمه ی عشق نهان من وتوست

                                          نقش ماگوننگارندبه دیباچه ی عقل

                                         هرکجانام عشق است نشان من وتوست

 

تویک ثانیه می شه عاشق شد.تو یک ساعت می شه کسی رودوست داشت.تویک دقیقه می شه یکی روخوردکرد.توده دقیقه می شه باکسی آشناشد.ولی یک عمرطول می کشه تاکسی روفراموش کنی

 

توروزی باغمی سنگین زشهرم کوچ خواهی کرد

ومن درپرنیان غم به تلخی گریه خواهم کرد

که ای عاشق ترین عاشق

سکوت سنگ فرش مارایک زمان بشکن

مرایک دم به یاد آور

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1384ساعت 16:14  توسط negin  | 

 

 

خوشگله نه ؟
 

...

 
 
 
+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1384ساعت 11:59  توسط negin  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:58  توسط negin  | 

   

Home6.jpg

       

  

  

  

  

 

   

 

                              

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:38  توسط negin  | 

 
      
                                              

Click to view full size image

 
 


 
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

 

 

در یک شب تاریک از تو می نویسم...

در یک شبی که می تونه مهتابی باشهو در عین حال قطره های بارون صورتمود بپوشونه ، در میان ستاره ها به دنبال تو می گردم تا شاید تو هم ستاره ی دنباله دار شبهای تاریک باشی . در یک شبی که فقط می تونه بوی تو رو بده ، سپردن خاطره ها کار آسونی نیست.در شرم زیبای چشمانت ناباورانه خودت را می خوانم تنها غزلی که دوستش دارم... در پهنه ی بی کران افکارم فقط به تو می اندیشم و سایه وار به دنبالت می گردم پس به من که لبریزم از تو شک نکن ، منو بشناس و با من باش و بی اختیار از من بگو.....

 
 
 



+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1384ساعت 11:40  توسط negin  | 

+
 

چه بی صداقدم

بر روی تکه های قلب من گذاشته ای

آرام برگرد

من نمی خواهم

این تکه تکه ها

پاهای تو را زخمی کند

تا قلب تو به درد آید

که من خود زخمی این تکه ها هستم

و هرگز

این درد را برای تو نمی خواهم

هرگز

هرگز

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

غم غروب نگاهت نشست بر روحم.......بمان ستاره که بی تو بهار می ميرد
..........ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق........برای شهر دلم انتظار می ميرد
...................دلم به وسعت الاله های غم سرخست......وجود ابی احساس پاک و بارانی ست
...........چگونه بی تو بمانم بدان.بهانه من.........
...............دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست.......بدان که قصه احساس قصه ای نيلی ست
بيا وقصه او را دوباره باور کن
......................بجای هجرت و اندوه و بي قراری و درد
...................................................بيا و از سرت لطفت تو فکر ديگر کن
پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد؟............دلم برای نگاهت بهانه می گيرد
..............دلم اگر بروی در خزان هجرانت..............چو يک کبوتر بی اب ودانه مي ميرد

در شب کوچک من ..افسوس...........باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ويرانيست.......گوش کن.....................وزش ظلمت را مي شنوی؟
من غريبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نوميدی خود معتادم
گوش کن...................وزش ظلمت را مي شنوی؟
در شب اکنون چيزی می گذرد.........ماه سرخست ومشوش
و بر اين بام که هر لحظه......در او بيم فرو ريختن است
ابرها.. همچون انبوه عزاداران...............لجظه باريدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از ان...هيچ........پشت اين پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد .........از می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم........نگران من وتوست..........ای سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق ـــــــــ
ـــــــــــ من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
...............................به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
....................باد ما را با خود خواهد برد

رفتيو خاطره هاي تو نشسته تو خيالم

بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم

ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم

غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم

اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد

ميشه تو آتيش عشقت گر گرفتنو بلد شد

اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش

تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

ياد من باش

حقيقت

تازه انگار داره باورم ميشه من و تو سايه و نوريم

تازه انگار داره باورم ميشه با هم و از هم چه دوريم

بين ما پنجره اي باز نميشه بين ما قصه اي آغاز نميشه

بين ما هميشه يك ديواره تازه فهميدم حقيقت داره

حقيقت

هديه

وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو

غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو

دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم

با تموم بي پناهي به تو تكيه داده بودم

هر بلايي سرم اومد همه زجري كه كشيدم

همرو به جون خريدم ولي از تو نبريدم

هر جا بودم با تو بودم هرجا رفتم تو رو ديدم

تو سبك شدن تو رؤيا همه جا به تو رسيدن

  كيه كه آخرديوونگيه واسه چشات

   كيه جز من كه ميميره واسه لحن خندهات

  كی  برات قصه ميگه شبا كه خوابت نميره

  كيه كه پا به پات مياد وقتي كه بارون ميگيره

  كيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا ميكنه

  اگه يك جرعه بخواي كويرو دريا ميكنه

  يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نميده

  خودش مي سوزه ولي تن به سايه وآب نميده

  اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم

 هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم

 هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره

  هنوزم ميگم خدايا كاشكي برگرده دوباره

ديوونگي

تو ..تو ...فقط تو...::.
 

 

هر کجا باشم

عشق من با تو ندارد هیچ پایانی

دوستت داشتم

دوستت دارم

تو برایم تا همیشه  بهتر از جانی

تا نیایی تو من چراغی در شب راهت میاویزم

ای تمام من

در تمام لحظه هایم تو را دارم

ای همیشه در کنارم ..نازنینم

بی تو سردم ..

بی تو سردم..

نازنینه من نازنینه من

گریم می گیره با هر بهانه...


 

هر کس رو بیشتر دوست داری

زودتر دلت رو می شکنه

اونی که فکر نمی کنی

آتیش به قلبت می زنه


سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره
بعدش خبر مي دن بيا كه دارد دوستت مي ميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من و فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه عمي دوست دارم
داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره

سر به روی شانه های مهربانت می گذارم

عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن

من تورا والاتر از هر

برتر از من دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارش

عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم مارا قصه ها و گفتگوهاست

من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم

چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم

بغض سرگردان ابرم

قله ی آرامشم تو

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
من همون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره  

وداع

وقتی چشمان شب نگران تو بود

وقتی مهتاب در آغوش ستاره ها می گريست

وقتی کوچه  در فضايی وهم آلود در سکوت گم شده بود

تو رفتی

و هيچ نگفتی که ما چقدر در پس واژه تنهائی،تنهائيم

تو رفتی و هيچ نگفتی:

که باورمان چه بی پناه در پشت ديوار انتظار،غريبانه می شکند

تو رفتی اما ياد تو هر شب

با عطر شب بوهادر تمام کوچه می پيچد

تو رفتی اما

تمام کوچه بوی تو را می دهد

 

عکس عاشقانه
گل من

+ نوشته شده در  شانزدهم آبان 1384ساعت 11:18  توسط negin  | 

عشق من

دیریست فاصله هاست بین دستان تو و ویرانه های دل من.چه بی تابانه از اعماق چشمانم گرمی
 
خواهش دل تو را فریاد زدم ولیک نمیدانی چه سان سهل و آسان دروازه های نگاه عاشقم به
 
 سنگ دلت بر خورد و چه نومیدانه راهی دیار غربت و فراق شد. من از تو و دلت گذشتم به خاطر
 
تو. تو از منو دلم گذشتی به خاطر او. او کیست نمیدانم از آغاز هم ندانستم که تو عشقت را در
 
حریم صدفی پیچیدی در ژرفنای دلی ساده که من عاشقش بودم و من زمانی رسیدم که عشقت
 
 مرواریدی شد بیتاب و به دور دل او پیچید و باقی ماند.

من ندانستم که دیگر دیر است امروز میدانم که تو رفتی و هیچگاه باز نخواهی گشت اینک با تمامی

 تار و پود تنم فریاد میزنم نازنین تا جان در تنم  باقیست در وادی غربت و تنهایی و فراق برای

خوشبختی و بقای عشقت دعا میکنم...

 

 Click Here & join Us
If U Want more beautiful e-mails

قرار است امشب دو ماهی بمیرند

که دیگر سراغی ز دریا نگیرند 

قرار است چشمان ما بسته گردند

اگر چه پر از آرزوهای پیرند

و بوی جهنم که آید از این شهر

و مردان اینجا چه نا سر به زیرند 

تمام فصولی که می آید امسال

بدون شک از ابتدا سر دسیرند

بعید است امسال دستان سردم

بدون بهار شما جان بگیرند

و یک سال دیگر گذشت و نفسهام

از این لحظه های پر از غصه سیرند

شب سرد و بی انتهای زمستان

قدمها مردد ولی ناگزیرند

دو خط موازی رسیدن ندارند

دو خط موازی فقط هم مسیرند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1384ساعت 15:41  توسط negin  | 

دلم تنگ است از بایدها و نبایدها

از این همه امید به شایدها

از دل بستن به افسانه و عادتها

از دل شکستن و غمگین کردن آدمها

از چیدن و بوییدن یک گل و رها کردنش در صحرا

از عاشق کردن یک دل به امید همراهی تا فردا

دلم تنگ است

باور کن

 

یک سبد بابونه از من دشت و صحرا مال تو

نسترن مریم  همه گلهای زیبا مال تو

کلبه ای آرام و ساکت روی ساحل  مال من

بیشه دریا سرزمینهای طلایی مال تو

آسمان آرام شهر در خواب دل لبریز عشق

راستی از شب نگفتم مال من یا مال تو؟

آه مثل اینکه امشب زندگی را باختم

ناز شستت ای اهورا هر چه دارم مال تو...

 

 

بيادم باش

 

عشقم ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو ؟ گفتم زندگيمو با ناراحتي سرش را پايين انداخت و رفت ولي نميدونست كه تمام زندگيم بود.

Image hosted by TinyPic.com
 

شنیدم باز سراغم را گرفتی

                                            چی شد باز یاد این عاشق می اقتی

    شنیدم گفتی که دلتنگ مایی

                                             همین روزا به دنبالم می ایی

اگه دنبال عشقی عشقت اینجاست

                                             هنوز کنج دل دیوونه ماست

 

من با اولین نگاه تو آغاز شدم.........

 

برای رسيدن به تو

 

 پا پيش گذاشتم

 

خودم را قسمت کردم

 

تو را سهم تمام روياهايم کردم

 

انصاف نبود

 

تو که ميدانستی با چه اشتياقی

 

خودم را قسمت می کنم

 

پس چرا

 

زودتر از تکه شدنم

 

جوابم نکردی

 

 برای خداحافظی…… خيلی دير بود……

 
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1384ساعت 13:10  توسط negin  | 

 

به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني.............امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن..........به جاي سيله اشکي که فرد بر
مزارم ميريزي.........امروز با تبسمي شادم کن.............به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي.........امروز با يک پيغام
کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نياز دارم نه فردا........

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن ...

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن ...

چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن ...

عزيزم : نام تو بر دلم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . بعد از مرگ به تابوتم نگاه کن!!!!

 

دلم تنگ است و دلگیرم
            بسی غم در دلم آکنده و تنها و غمگینم
            نمی آید کسی دیگر بگیرد دست سردم را میان دست گرم خود
            فشارد تا که شاید غم نخواهد تا مرا آزار دارد
            نمی آید کسی دیگر
            بگوید حرفی از جنس گل اطلس به این تنها به این بی کس
            به این زندانی پر بسته مانده در قفس
            نمی آید بگوید حرفی از جنس گل مهتاب به تنها به این بی تاب
              دلم تنگ است و دلگیرم خداوندا خداوند

 

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1384ساعت 12:59  توسط negin  | 

 

 

 

Violin_2.gif - (9K)

 

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمرِه بی نصیبیم

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنیست

اینجا ولی آسمون اشک ریختن هم بلد نیست

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1384ساعت 12:55  توسط negin  | 

تو می آیی بهانه من

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم

جوانه می زند

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را

تمام لحظه های بی تو بودن را

تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر

به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد

تو می آیی بهانه من

تو می آیی !

و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو

سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید!...

animated gifs

animated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifs

animated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifsanimated gifs

گاهی که هیچ منتظرت نیستم

در ذهنم می خزی

آرام و نرم

روحم را به بازی می گیری

روحم را شکست می دهی

زندگی ام را خالی می کنی

وعهدهای شکسته ای را

که در عمق لحظه های تاریک بسته بودم

به یادم می آوری

بعد در یک چشم بر هم زدن

آنچنان که ظاهر شده بودی

ناپدید می شوی

ناگهان می خزی و از ذهنم می گریزی

و میگذاری به درونم بنگرم

به دنبال جای خالی ات بگردم

و سعی می کنم که تو را باز گردانم

اما نمی توانم

چون

چهرا ات را باز از یاد برده ام.....

 

  

چشمهایم دلتنگ چشمهایت، آواره اند

چشمهایم دلتنگ چشمهایت، آواره اند.چشمان تو غایبند که غریبم.

که در این دوره دوار هی میگردم و از آنچه میخواهم خبری نیست.

از چشمان تو اگر رد پایی بود، من امروز اینگونه در انتهای حیرت

خاطراتم را بی محابا گریه نمیکردم و برگ برگهای دیوان وجودم را

بر آب نمیدیدم که جوهر روزگاران از آنها جاریست....

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا

 

خدایا کاش کمتر می فشردم

 

 

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میاناین همه بیگانه یار من باشی

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آنکه شما غمگسار من باشی

تو ای ستاره وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

من از اهالی عشقم نه از حوالی جبر

خطاست اینکه تو در اختیار من باشی

ولی نه! من که در اینجا دچار پائیزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 

رم‌

 



عشق من هلن








در دفتر نقاشی من دنیایی وجود ندارد

باغبونی که در باغش نهالی بکارد

جاده ای نیست که انسانها به انتها برسند

فریادی نیست که حیوانها آن را سر بدهند

خلوت همیشگی آسمون و ستاره با دریا

بهترین جلوه برگه های سفید خورشید زیبا

گلهای رنگارنگ با برگ های شکسته

کوه و در و دشت و چمن و سبزه

در دفتر نقاشی من دلی پاره پاره

منتظر عشقی که برسه از آخر جاده

رنگهای آسمان را به یاد اون کشیده

زیر سایه درخت غم به انتظارش نشسته

حتی ابری نذاشته تو آسمون

که بخاطرش گریه کنه دل نگرون

دل بیچاره با خودش می گه آرزومه

که دستای تو رو من بگیرم عاشقونه

فدای اون چشمای سیاهت

کی میافته نگاهم به نگاهت

با خودش عهد بسته تا ابد منتظرش

آخه تو دنیا فقط اون خاطرخاش

کی میشه دل بیچاره شاد بشه

اشکهای غم از چشماش پاک بشه

از خدا می خوام برسه به وصالش

تا همیشه اون باشه کنارش

دفتر نقاشی دنیای خیالی بود

دل من به انتظار عشقش نشسته بود 

 

      

                         bloodrose.gif (59773 bytes)

 

پرنده در قفس خویش ،
  خواب میبیند ...
  که باد بی نفس است
  و باغ تصویری ست ...
 
 امروز صبح کلاغ خوان بود که چشمانم باز شد به
روی پنجره نيمه باز
 پنجره دوست دارد شبها باز باشد
 سکوت رد می شود از لای پنجره سر می خورد توی
اتاق و با نسيم عشقبازی می کند
 نيمه شب ها گاهی دست و پای نسيم می رود روی پر
و بالم
 لذتی دارد لذت بردن از لذت
 مدتيست صبح ياد گرفتم که اول به خدا سلام کنم
 سلام کردن به خدا مثل نفس عميق می ماند روی يک
قله سبز
 آدم خودش می تواند همه احساساتش را بسازد ...
 زيبا که نگاه کنی توی زشتی ها باز يک چيزهای
کوچک زيبا پيدا می شود
 يادم می آيد يک مورچه برايم تعريف می کرد
برای نامزدش يک دانه کرک قاصدک برده بود
 آدم هرچقدر نزديک تر باشد به سطح زمين قدر
آسمان را بيشتر می داند
 ...
 امروز دلم نان تازه می خواست با ريحان تازه
چيده از لب چشمه ای که در عمق يک جنگل جوشيده
باشد
 نان داغ از سرکوچه می شد چيد ريحان را گفتم
باشد بعد
 از در اتاق تا در حياط آنقدر دليل برای فکر
کردنم به خيلی چيزها بود که نزدیک بود گم شوم
بينشان
 از جوانه های تازه روييده گرفته تا چند تا
گنجشک بازيگوش که سر اولين بوسه را چه کسی
بکند دعوا می کردند
 گفتم بوسه باز يک چيزهايی آمد توی فکرم
 يادم می آيد يکنفر می گفت واحد بوسه ماچ است
 پدر بزرگ وقتی مرا می گرفت توی بغل گنده اش که
دو تا ماچ , بوسه ام بکند مور مورم می شد
 صورتش را که مزه قلقک و دود سيگار می داد می
چسباند به گونه ام
 حس می کردم يک چيزهايی را منتقل می کند به من
 حالا می فهمم که خيلی چيزها بود
 کبوترها بوسه هاشان خيلی خوشمزه است
 هر چه توی دلشان است وقت بوسه می ريزند توی دل
هم
 همين تازه گی ها بود فهميدم کبوترها اگر بچه
هاشان را روزی شش هفت بار محکم نبوسند , طفلک
دلش خالی می شود می ميرد
 
 در خانه که آغوشش را باز کرد به رفتنم ديدم
بيرون هوا جور ديگريست
 آسمان بنفش است و زمين سفت
 قدم زدم تا سر کوچه
 بوی نان داغ می آمد
 با خودم فکر کردم چقدر اين بو دليل خوبی است
برای خنديدن از ته دل
 برای ذوق کردن و به چيزهای خوب فکر کردن
 - آقا چند تا ؟
 - توی دلم گفتم هزار تا , هزارها تا , چيزهای
خوب را بايد زياد گرفت
 - آنقدر که آدم از زيادی چيزهای خوب پر شود
 - دلم از سينه داد زد
 - يکی ...
 دل من هميشه از هر چيز يکی می خواهد
 از شلوغی خوشش نمی آيد
 دل است ديگر, آدم که نيست
 يآدم آمد چيزهای خوب زياد است
 از هر کدام يکی را هم که بگيری آنقدر پر می
شوی که احساس خالی بودن نکنی
 آدم اگر چند تا خدا داشت هيچوقت آدم نمی شد
 می شد يک چيز هر دم بيل
 يک چيز را بايد انتخاب کرد , کشفش کرد, ذره ذره
اش را شناخت ,
 دانه دانه اش را بوييد , بوسه بوسه اش کرد
گذاشت لب طاقچه دل
 ...
 
 يادم می آيد يکبار از خدا پرسيدم :
 - خدای من , تو که سينه ای به اين بزرگی دادی به
آدم , تو که از هر چيز خوب دو تا دادی برای تنش ,
 - چرا توی سينه يک دل کاشتی و آنطرفش را
گذاشتی خالی و سوت کور؟
 - خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد :
 - اگر جايی خالی باشد از چيزی , حکمتی دارد اين
خلاء ,
 سينه جا دارد برای دو تا دل قبول , آفريدمت
برای جستجو ,
 همه چيز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه ,
يک جای خالی اش را هم تو پر کن , از هر چه
خواستی ,
 خواستی يک دل ديگر , خواستی چيزهای ديگر
 گفتم :
 - خب مهربان من , آدم دلش نمی آيد دل يکنفر را
بردارد بگذارد جای خالی سينه اش ,
 جواب داد با لبخند :
 - دل نمی توانی برداری , دلت را بده
 و  من  پاسخی  نداشتم











 
                    

لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده

دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوازش

کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی

هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو

دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت

تقیدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را

با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود

 را بیابم .

 

آسمون دل من ابی نیست ---------- دل من ازعاشقی خالی نیست 

  بی کس وتنهام ولی --------- تنهاییم عالمیست


تنهایی رنجیست عجیب ----------- اما دلم مایوس نیست


   فردا از این دنیا میرم ---------- اما کسی پیشم نیست


مرده که تنها نمیشه ----------- مردن دوای تنهاییست

دوستت‌دار

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1384ساعت 12:46  توسط negin  | 


من به سرگشتگي ‌آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد ...
من در اين شب كه بلند است ن به درماندگي صخره و سنگبه اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم ...
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذرد
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف....

 

  

اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

 

 

دیگه رو شونه های من جایی نمونده واسه تو

همین آلان می خوام بگم از جلوی چشام برو

بزار دیگه تنها باشم تو سرزمین بی کسی

دیگه نمی خوام که بگم، برای من مقدسی

حتی اگه از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو، آن شب

آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت

دالاب دیدگان تو در ظلمت، گویی

گویی به عمق روح تو راهی داشت

رنگ چشای روشنت

مثل ستاره تو شبت

این دل بیقرار من واسه نگاهت می تپه

اما دیگه نمی تونم

اما دیگه نمی تونم، یک لحظه اینجا بمونم

می خوام تا آخرین نفس

می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

 

« من همان انگشت بودم
تو همان دست
که بين من و بازوي زندگي بود
و مرا به باقي بودنم مي بست.

وقتي رفتي از خودم پرسيدم

زور بازو بود که دست را شکست ؟
يا حسادت يک انگشت کوچک
که من چه بند بند بودم و تو چقدر يکدست

 

مي خواهم شعري را بخاطر آورم

كه نه ...

شعری ... سطري ... تصويري را

كه نه ...

نقطه اي ... رنگي ... آوازي را ...

كه نه ...

هيجاناتي ... هيجاني ...

هر آن چه مرا به يادم آورد .

نه اين كه هستم ...

آنكه بودم !

من در جائي كه انتظارش را نداري

در انديشه و با خيال دوباره يافتنت

منتظر ايستاده ام .

آنكه بودي

نه اين كه هستي ...

در اين ميان چيزي سخت فراموش شد :

« بايد كه عاشق باشيم ،

وگرنه به هر چشم كه در ما بنگرند ، پريشان حالي بيش نيستيم. »


ساده بگويم ؟

گم شده اي ...

گم شده ام ...

مي نويسم يادگاري
تا بماند ماندگار
کاش مي شد يک غزل از عشق خويش
مي نوشتم بر دل او يادگار

 

 

حقيقت دارد که تو مي‌تواني با دست‌هاي من
سه تار قلم مو را بنوازي و نُت‌هاي رنگ پريده را فيروزه‌اي کني
( بايد بسيار زيسته باشي که اين همه از آسمان آکنده‌اي)

حقيقت دارد که من مي توانم با شعر هاي تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نيايم
( بايد بسيار گريسته باشم که اين همه در واژه هاي تو غوطه‌ورم‌)

تا من بنفشه ها را ميان شب هاي زمستان قسمت کنم ،
تو يک خوشه انگور به صدايت تعارف کن
خطي از شعرهايت را که بخواني ،سال ، تحويل مي شود
(حقيقت دارد که در حضور تو بودن .. هميشه از نبودن زيبا تر است)

 

 

 

 

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است

بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود

به یاد آرزوهایی که می میرند سکوت می کنم

که این سکوت

بلندترین فریاد من است....

 

اگر عشق بودي ميديدمت

اگر گل بودي ميبوئيدمت

اگر يار بودي ميخواستمت

اگر شعر بودي ميخواندمت

ولي افسوس ....

اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم

اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم

اگر صدا بودي ميشنيدمت

 

ولي افسوس

عشق سردي بودي كه به غلط

چون گل بوئيدمت

چون يار خواستمت

و چون شعر خواندمت

ولي افسوس ....

از گل بودنت فقط خار از آن من بود

كه از يار بودنت

فقط جوراز آن من بود

و از شعر فقط مرثيه اش


كاش نميديدمت هيچ

كاش نميخواستمت هيچ

و نميخواندمت هر روز و هر شب


چه بگويم

توي مه قدم ميزارم سمت خاطرات پيرم مثل برف هاي زمستون اب ميشم فرو ميريزم چشمامو ميبندمُ سر روي زانو هام ميگيرم قفس دوست داشتن تو باز منُ رها نكرده .

اسيرم كاش يه دنيا اينه داشتي روي صورتت ميذاشتي با نگاه بي كرانت تنهايي مو بر مياشتي

 

بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم

 

                 

 

 

عزيزم سلام يه چيزي ؛ چرا قلبم و شكستي ؟؟؟
مني كه عشق تو بودم ؛ حالا عاشق كي هستي؟

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم كه تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي ؛حالا با ديگري نشستي!!

نكنه عاشقش نباشي ؛ اون كه امروز تو باهاشي

بگو كه دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا كه باشي

تو كه احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟
كاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي كه از جنس سنگه

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شكستست
كسي كه تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

راستي مرگم و نديدي ؟ من كه چشمام نمي بينه
آخه از روزي كه رفتي ؛ آرزوي من همينه

من كه اسراري ندارم ؛ خوشحالم يكي باهاته
آخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

ببينم عكسام و داري ؟ اوني كه توي غروبه؟
يادمه وقتي كه ديديش ؛ گفتي واي اين يكي خوبه

مثل اينكه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه
رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا كه وقتش و نداري؟
يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟

بيا قابلي نداره

آخرين هديه ياره ....

من و بايد تو ببخشي

اين يكي اسمي نداره! ! ! ! !!!!

گفتم بيا که مارا دو آشيان نباشد

به

 

و یک دروغ، به رنگ خوش صداقت محض

و دل که باز پرید و دوباره یک حماقت محض

چرا به این من بی جان ، دوباره زخم زدی؟

چرا به این تن خسته ؟ چرا قساوت محض ؟

منی که در حضر مرگ بودم از غم و درد

گلوله هدیه نمودی چگونه با سخاوت محض؟

منی که بهر تو از گل، چه قصه ها که نوشتم

نبود قصدم از این عشق ، جزعبادت محض

ببین که کهنه کلاهی جدید رفت بر سر عشق

بخند تا خط آخر، بر این بلاهت محض

به بچه گانه قماری ، من و تو باخته ایم

تو از سر تفریح و من ، صلابت محض

و این غرور، دوباره رسید بر سر مرز

به مرز سخت شکستن ، به بینهایت محض

انتظار زیباست

دوست داشتن زیباست

عشق لطیف است

اما انتظار یاری

ندیدیش چیز دیگری است كه

 

دوست داشتن کسی

که نمیدانی می بینیش یا نه حرف دیگری است و برای کسی که نمی دانی حرفت را می شنود یا نه سخن گفتن روایت دیگری است

 

.....امشب دلم بی شمار گرفته است

 

.....امشب دلم بی شمار گرفته است

برای تو و مهربانی های تو

برای گرمی صدای تو

که بوی عشق می داد

نمی دانم چرا خدا با من و تو چنین می کند

شنیده ام که هر که بیشتر دوست می داردش بیشتر می آزاردش

نمی دانم چرا تو و قلب مهربان تو!!!!؟؟؟؟؟

مگر خدا تو را چقدر دوست دارد؟؟

کاش دوستت نداشته باشد!!!!

چرا خدای مهربانت گریه های مرا نمی بیند

ناله هایم را نمی شنود...

صدای قلبم را....

فریاد عشقم را...

نمی دانم تو مرا می شنوی؟

تو که آرام خفته ای و خموش مانده ای

نمی دانم چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به یاد بیاور مرا ! عشقم را و عطش با تو بودنم را

و تنهایم مگذار

نگو که بی تو مردنم قصه است

حقیقت است نازنین باورم کن

و در این پس کوچه های نفرین شده تنهایی

تنهاترم مگذار

خدایا !!

تو را به تنهاییت ! به مهربانیت!

عزیزم را بازگردان

هم اورا و هم تنهایی مرا دریاب

و به عزیزانش ببخشایش

ای مهربان!!...

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم افسوس ولیکن عقب سر نگران

تو گذشتی و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

'

در آغوشم فشردم گفت مردم

چه لذتها کز آغوش تو بردم

شب دیگر در آغوش دگر بود

خدایا کاش کمتر می فشردم

 

غروب

 

دفتر عمر مرا هر چه که بود هر چه که هست

بی تو باید دگر آن دفتر بست

بی تو باید از همه دل زد و مرد

به فنا حسرت خورد

تو در این لحظه سرپیچی من خاموشی

محضر عشق تو و لحظه هایی همه ناب

دست در دست سکوت می نویسم بر آب

این حقیرانه ترین هدیه من

این قبا از سر و جان و تن من بر قد تو

آه .. فردا چه می آید پیش؟؟؟

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1384ساعت 12:22  توسط negin  | 

 

يه گوشه دنيا


دلي هست تنهاي تنها


تنها چون عابر سرگردون


تو جاده هاي زودگذر زمستون


 تنها چون باد


چون گلي نشكوفته در گردباد


سرگردون تو غبار جاده ها


  حيرون تو اشك ستاره ها

 

 

 

 

 
در ره
 
عشق لیلی که سخت ترین ره است شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
 
 
 
 
 
 

 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شمايت

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم:

هر كه در حافظه چو ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:

چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيدم كه بهم مي گفتند:

سحر ميداند، سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند.

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد.

چشمشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم.

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

 

 
+ نوشته شده در  دهم آبان 1384ساعت 11:47  توسط negin  | 

 

زير آفتاب جان فرسا

با تو بودن برام سايه پر طراوت بود

وقتي با تو قدم مي ز دم

نگاه عاشقانه ام به خنده ها ي پر مهر تو بود

وقتي به چشمان تو دوخته مي شدم

عاشقانه تو را مي خواندم

اينكه نه براي دل خويش

كه از محبت قلبم معجوني ساخته ام كه با سينه دل برايت مي آورم

گفته ها ي تورا

با فرش نمودنم بر سر شنوايي خود به گرمي پذيرايش بودم

ودر زير چشمانم با ابر هاي باروني ام

اشك شوق را نثارت مي نمودم

مرا با كم لطفي خود نا اميد ساختي

اما من هميشه عاشق تو خواهم بود

تنها اميد ديدارم با تو

از پس اين ابر هاي باروني

صداي نوشته هاي توست

كه تنها نفسهاي باقي مانده ام را

از تو دارم

بمان بامن

 بانوشته هايت اي ابرهاي باروني من

بمان بامن

 با اين

دل ديوونه

 

 

ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم.             derstand how l love you

همیشه در جستجو هستم،        l am always seeking but

اما نمیتوانم راهی بیابم...          cannot find a way….

به آن آنی در تو عاشقم،             l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم        that only have descovered

آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،          the you_ which is beyond the

و تحسین می کند.         you of the world that is

آنی که تنها وتنها از آن من است.          admired and known by others

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،         a you which is eapecially mine

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.        Which cannot ever

 

وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟

 زود دستمو بالا بردم و گفتم يك بخشه ،

اما از وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق سه بخشه :

آتش ديدن تو ...شوق با تو بودن ... و اندوه بي تو بودن .

اگه تو شبهای سردت

با خودت تنها می شینی

من برات می خونم از عشق

تا که فردا رو ببینی

اگه همصدای ...

واسه آرزوی بر باد

من برات می خونم ای گل

نو بهار رو نبر از یاد ...

همه دلخوشیم به اینه

که تو یادت مونده گارم

گر چه عمریه تو این دشت

یه خزون بی بهارم

 

 

 

گل هستيگل هستيگل هستي

صدايي به گوش مي­رسد

 

صداي آواي دلخسته­اي

 

که از اعماق وجودش فرياد برمي­آورد

 

کجايي اي آواره

 

نشانيت را به من بده

 

من هم همانند توام

 

تو را خواهم که ياد و خاطرم باشي

 

حديث لب صداي خفته­ام باشي

 

به يادت نيمه شب در دل بگويم

 

تو را خواهم چراغ راه من باشي

 

حال به کدامين انديشه سر از خماري برمي­داري

 

غريبانه به تو مي­نگرم

 

که هيچ از تو نمي­دانم

 

که هيچ تو را نمي­شناسم

 

هيچ هيچ ......................

 

تو را خواهم که نور چشم من باشي

 

اسير دل نواي دلبرم باشي

 

به يادت تا سحر در دل بگويم

 

تو را خواهم که غمخوار دلم باشي

 

 

ديگر زمان به پايان رسيده

 

انگار عقربه­هاي ساعت زمان را گم کردند

 

ديگر اميدي به نگاه اين زمان نيست

 

حال خودت بيانديش

 

آيا

 

اين رسم زماني است که

 

ما به دنبال آنيم

 

آري اين خودش مي­باشد

 

کيست که آن را بشکند؟؟؟

 

من هم يکـــی هستم مثل تــو

 

 

اي روزگار دلگيرم از تو

گل هستيگل هستيگل هستي

گل هستيگل هستي

گل هستيگل هستيگل هستي

 

 

دوستت ندارم كه گنجينه وفايي
دوستت ندارم كه درراستي و صداقت بي همتايي
دوستت ندارم كه در عشق يكتايي
دوستت دارم كه شايسته دوست داشتني

هميشه تنها بهانه ام تو هستي ,هميشه تنها بهانه ام تو خواهي بود
هميشه به عشق ديدنت لحظه شماري مي كنم,هميشه با اغوش باز تو را پذيرا هستم.
اي مهربانترين,اي اميد لحظه هاي زيبا دوستت دارم.

خيالي نيست !!!

من كه نباشم تو به جاي من نفس ميكشي...

من ستيزم همه مهر

من گريزم همه شوق

 
من شتابم همه شور است و اميد

 من اگر قطره شوم در دل خاک

من اگر سبزه شوم بر سر کوه

يا چو خورشيد نشينم پس ابر

 تو مرا خواهی ديد که ز دور


عطر رخسار تو را می بويم

اگه تو اين دنيا قرار بود جاي یه چيزي باشم
   دوست داشتم جاي اشكات باشم
          تو چشمات متولد شم
           رو پلكات جون بگيرم
          رو صورتت جاري شم
            رو لبات بميرم...

 
 
دو ست دارم

 

+ نوشته شده در  دهم آبان 1384ساعت 11:27  توسط negin  | 

 به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

تولدی دیگر

 


همه ی هستی من آیه ی تاریکیست


که ترا در خود تکرار کنان


به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی

 خواهد برد


من در این آیه ترا آه کشیدم، آه


من در این آیه ترا


به درخت و آب وآتش پیوند زدم

زندگی شای

د
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

 


زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد


زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد



زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد


که کلاه از سر بر می دارد


و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید" صبح بخیر
"

 

eyes-as-9-6


زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست


که نگاه، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است


که من آنرا با ادراک ماه و با در یافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست


دل من
که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد


به زوال زیبای گل هل در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای


وبه آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار             يعني

من / عشق

 

 

 

امشب دلتنگم و عجيب آنکه دلتنگي امشبم رنگ و بويي ديگر دارد ... ! گويي

امشب هزاران برابر بيشتر از مجنون ، عاشق ليلي دلت هستم ...! مجنوني که

در بيابان خاطرات کوتاهي که با تو داشته حيران و سرگردان به دنبال ردپايي از تو مي گردد .

و تو مي آيي ! بي آنکه با ناز آمدنت ليلايي از تبار مجنونت را در انتظار آمدن بي تاب کني ...!

نازنينم ، هيچ مي داني اکنون که برايت مي نويسم همه وجودم در تمناي ديدارت مي سوزد ؟! هيچ

مي داني براي اينکه دوباره بتوانم قامتم را در آينه چشمانت به تصوير بکشانم ثانيه ها را يکي

يکي مي شمارم ؟!

کاش آن روز بيايد !


 

 

یه ماهی بود
یه دریا
یه آسمون زیبا
یه قایق شکسته
یه ماهیگیر تنها
یه ماهیگیر که دریا
دنیای باورش بود
خیال صید ماهی
امید آخرش بود
یه ماهی که حواسش
به آیینه های نور بود
فکر شب عروسی
تو حجله ی بلور بود
ماهی شده بود باورش
تورو اگه بندازن سرش
می شه عروس ماهی ها
شاه ماهی می شه همسرش
ماهی نمی شه باورش
تورو اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
می شه نگاه آخرش
ماهی لباش می خندید
به قحطی صداقت
به دشنه ای که خورده
تو سفره ی رفاقت
ماهی نفهمید چه کسی
سینه ی قصرش و درید
کدوم لب گرسنه
شوری بختشو چشید
ماهی هرگز نفهمید
که تورو بند و صیاد
نمی شه عشق شیرین
برای قلب فرهاد

 

 

اول آشنایمون حرفا چه شاعرانه بود
نگاه تو تو چشم من چه پاک و صادقانه بود
اول آشناییمون عزیز و دردونه بودم
به چشم مست و عاشقت گوهر یکدانه بودم
حالا کی هستم واسه تو حالا چی هستم واسه تو
یه جام خالی از شراب شکستنی مثل حباب

اول آشنایمون برای تو راز بودم
شعر بودم شور بودم الهه ناز بودم
اول آشنایمون واسم یه پروانه بودی
من همه سادگی و تو عاشق و دیوانه بودی
حالا کی هستم واسه تو حالا چی هستم واسه تو
یه جام خالی از شراب شکستنی مثل حباب


+ نوشته شده در  دهم آبان 1384ساعت 11:12  توسط negin  | 

تو رفتی. و بادها رفتند و شب بجای ماند. و شک، به سایه ی خویش. و ترس، از هزار خواب ندیده. باد اما دیگر نیست! و هیاهوی ناهمگن اش، در ویرانه های خلوت به گوش نمی رسد. قطره ای بر گونه ام چکید؛ و قطره ای، و آرام آرام بر آستین چرکین خاک باریدن گرفت. باد هم بی پرده از در وارد شد ـــ کدام در، دری به جای نیست!

تو رفتی و ویرانه ها ماندند. هرّست آواری، پرده ی گوش را بیدارباش ای گفت. همه ابرهای محو، بر سقف محو ویرانه ها گریستن آغاز کرده اند، و باریدن. و محو شدن در دل شب؛ در دل بادها، در ته من، همراه تو! نیز تو محو می شوی، و من آرام آستین به چشم می سایم تا قطره ی چرکین خواب ـــ خواب بدون تو ـــ از شبنم شدن بماند. و در عمیق خواب محو گردد و شب به سر نبرد و جامه ی خویشتن، خواب از این گونه، برندرد...

تو رفتی، و قطره گان ترس می آیند. و سکون را، وسکوت را، تجربه ای نو ـــ هم به سان شبنم ـــ بدست می دهند.

 

هوا سرد بود. باران نرم نرمک بند می آمد.کلافه و سردرگم بود. ایستاد، سیگارش را خاموش کرد و در حالیکه یخه ی بارانی مشکی رنگ اش را بالا می زد، وارد کوچه ای نسبتاْ عریض شد. از دور، چراغ روشن خانه ای توجه اش را جلب کرد. کنجکاو شد. پای پنجره رفت شاید... ناگهان پنجره باز شد و کاغذ مچاله شده ای روی زمین افتاد. زیر نور تاریک پنجره خواند:... ریشخندی زد، کاغذ را مچاله کرد، سیگاری روشن کرد و در میان تاریکی دور شد.

من می مانم. و جنون زده، از فرط بی حوصله گی، تو را، همراه رفتن، واج به واج، لحظه به لحظه، محو می کنم..

 

میان خورشیدهای همیشه                                       

                                     زیبایی تو لنگری است 

نگاهت

           شکست ستمگری است

و چشمانت با من گفتند

                                 که فردا روز دیگری است ...

                                                

تنها

 

 

به ديدارم بيا

 

 

 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

 

دلم تنگ است.

 

بيا اي روشن ....  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

 

دلم تنگ است.

 

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

 

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

 

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !


 

+ نوشته شده در  دهم آبان 1384ساعت 10:56  توسط negin  | 

ود ...

شنبه روز بدی بود                 

روز بی حوصله گی                       

وقت خوبی که می شد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشت های من              

                                                       گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من

                                               "تو نخ ابره که بارون بزنه"

                                                آخ اگه بارون بزنه ،

                                                                      آخ اگه بارون بزنه ...

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن                                     

به خودم هی زدم از این جا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

عصر چهارشنبه ی من

عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

روز پنجشنبه اومد                  مثل سقاهک پیر

رو نوک اش یه چیکه آب            گفت به من: بگیر، بگیر !

                                                                           جمعه حرف تازه ای برام نداشت

                                                                            هر چی بود، پیشتر از این ها گفته بود....

+ نوشته شده در  دهم آبان 1384ساعت 10:45  توسط negin  | 

دلم تورو ميخواد

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند                      و   تماشای تو زیباست اگر بگذارند             

سند   عقل  مشاعی است همه  میدانند                      عشق   اما فقط از ماست اگر بگذارند            

دل  آواره من این   همه بیهوده مگرد                      خانه دوست همین جاست اگر بگذارند            

بشکست  دلم  کسی   صدایش    نشنید                          بیچاره   دلم چه بی صدا می شکند            

 

بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه می کنم

   در حالی که در اطرافم از هر سو بمب می ریزند

   تو در داخل پناهگاهت چقدر سر حال و در امان و خوشحالی به نظر می آیی

   آیا گفته بودم که چه شگفت آور هستی ؟

   و چقدر ناراحتم که از هم جدا شده ایم .

   عزیزم من بیرون پناهگاه تو ایستاده ام

   اما امیدوارم که در قلب تو باشم .

یادتون نره نظرات سازندتون منتظرم

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1384ساعت 15:9  توسط negin  | 

 

درود بر این سکوت

انان که مرگ را باور ندارند

 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:12  توسط negin  | 

بی وفا

  
انتظار را با تمام خستگيهای عاشقانه اش 
    و زخم های لحظه ای صد بار کشنده اش .. به تو تقديم ميکنم .
    ديگر تويی که  روزی خواهی ديد  که جسته ام تو را ..
    انتظار ازان تو ای خوب . در آغوشش کش .
    نگهدارش باش که مرگش نزديک است 
    هيچ چيز .. هــــــــيچ .. 
    دور از انتظار من از تو نيست  .. پس کنار نيا با کلمات 
    زيرا تمام می شوی پيش از انــــتــــظار من .

 

گله می کرد ز مجنون لیلی که شده رابطه مون ایمیلی

حیف از اون رابطه انسانی که چنین شد که خودت می دانی

عشق وقتی بشود دات کامی حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تورا برده یا دات کام و دات ارگ تورا؟

بهر تو ایمیل زدم از هر طرف جای سابجکت نوشتم به درک!

به درک گر دل من غمگین است به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک قطع آن هم به جهنم، به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن همه را جای ok، کنسل کن

off کن کامپیوتر را جانم یار من باش و ببین من on ام

اگرت حرفی و پیغامی هست روی کاغذ بنویسش با دست

نامه یک حالت دیگر دارد خط تو لطف مکرر دارد

کرد reply به لیلی مجنون که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد هرچه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم! لیلی! دگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت به امیدی که سر آید قهرت

 

چقدر دلم برای دوباره بودنت تنگ است...
چقدر غریبم بی تو...
هوای غروب گرفته دلم... آسمان ابری ست. زمین هم... دلم می خواهد ببارم اما، وقتی تو نیستی به اعتماد کدام شانه تکیه کنم؟ پناهنده ی حریم امن کدام آغوش مهربان شوم؟ کدام دست نوازشگر را ببوسم؟ توی کدام نگاه آسمانی گم شوم؟...
وقتی تو نیستی، چقدر جای خالی برای دلتنگی هست!...

                                به فکر سر سپردنم
                                                  به اعتماد شانه ات...

امشب، باز بیدارم... امشب ، می نشینم بالای سر خیالت تا تو بخوابی. تا تو آسوده بخوابی. امشب، تا صبح نگاهت می کنم. وقتی که می خوابی، چقدر از همیشه معصوم تری! دلم می خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنینت، وقتی خوابی. دلم می خواهد بنشینم کنارت، مراقب باشم که کسی، چیزی، صدایی، پرده ی نازک خواب لطیفت را پاره نکند. رویا می بینی؟!... چه زیبا لبخند می زنی توی خواب! چقدر چشمان زیبایت آرامش می بخشد توی خواب! تو چقدر آرامی!... دلم می خواهد همیشه از این آرامشت قرار بگیرم. دلم  می خواهد قرار همیشه برقرار من باشی...

چقدر روزهای نبودنت دیر می گذرد...
چه سخت است نبودن مهربانی ات...
چه تلخ است لحظه های بی تو بودن...
چقدر حس لبخندهای مهربانت آسمانی ست...
چقدر انتظار برای دیدنت، برای شنیدنت، شیرین است!...

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1384ساعت 13:33  توسط negin  | 

وصيت عشق

 

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود
 الهي به اميد تو

ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ،

 سلام
 
 
 
نانامه ای دارم از فاصله ها
 
 
 
ددیشب بود که من خواب تو را می دیدم
 
 
 
خخواب دیدم که فراری شده ای
 
 
 

 

مردم شهر همه در پی تو می گردند

 

 

 

 

 جارچی ها همه جا نام تو را می خوا نند
 
 
 
پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند
 
 
 
در همه کوی وگذر قصه ی تبعید تو بود
 
 
 
متهم : قاتل گل های سفید
 

 

 

 

جایزه : یک گل رز

 

 

 

 

و تو می دانی من عاشق گل های رزم
 
 
 
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت
 
 
 
مردم شهر چرا در پی تو می گردند
 

 
نگرا نت شده ام ، بی جوابم مگذا ر
 
 
 
روی پاکت بنویس
 
 
 
متهم : قاتل گل های سفید

 

 

 

جایزه  : یک گل رز

 

 

 

 

و تو می دانی من عاشق گل های رزم.

 

 نام جنون عشق

 
غروب
 
چه می شد که مرزی نبود
برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود چرا نه
چه می شد که نبض گل سرخ
طپش های هر قلب عاشق
وعشق آخرین حرف ما بود چرا نه
چه می شد که دست من و تو
پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا
و دنیا پر از شوق پروانه ها بود
و جنگل رهاورد گل دانه ها بود
چرا نه چرا نه
چه می شد که اندوه ما را
شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت
گل مهربانی به بر داشت
چه می شد که خواب گل ناز
به رویای ما رنگ میزد
و رویا همان زندگی بود
چرا نه چرا نه
و دل شیشه غصه بر سنگ میزد
چه می شد که انسان عاشق
دلش پروانه می شد
و دنیا پر از بال بود چرا نه
وبا عشق می ماند با عشق می خواند
چه می شد که انسانکمال خدا بود
چرا نه چرا نه
چه می شد بلوغ ستاره
فضای شب تیره زندگی را
پر از شعر خورشید می کرد
چه می شد فروغ سپیده
کویر همه آرزوی ما را
گلستانی از عشق و امید می کرد
چه می شد که هو هوی مرغ شباهنگ
دل صخره و کوه را آب می کرد
و دریا حریم غم و غصه هاشو
گذرگاهی از عشق مهتاب می کرد
چرا نه چرا نه

چه آسون............

تو چه آسان رفتي

و ندانستي

بي تو شايد كه دلي خواهد مرد.

تو ندانستي

اما تو بدان

بي تو دل تنها ماند

خنده بر لب خشكيد

چشم بر اشك نشست

ديده بر راه بماند

تا که شايد روزی

بازآيی 


 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1384ساعت 13:7  توسط negin  |